1395© کلیه حقوق برای وب سایت دیدبان زندگی محفوظ است.

یادگیری با قلم طبیعت

نگار گودرزی

وقتی آذرماه ۹۴ برای اولین بار قدم در مدرسه طبیعت‌کاوی‌کنج مشهد گذاشتم، آنجا را آکنده از حیات و صدای شادمانه گفت‌وگوی کودکان دیدم و شنیدم. با خود گفتم چنین حسی را هر کسی باید در زندگی درک کند تا بداند دنیا را می‌توان دیگرگونه شناخت؛ اگر همه حواس خود را به ‌گونه‌ای پرورش دهد تا توان و اختیارچنین شناخت دیگرگونه‌ای را داشته باشد.آن زمان به انتخاب راهی که پیش رویم بود، می‌اندیشیدم. ناگهان درهای بی‌شماری به روی خود دیدم و اندیشه‌های تازه و ایده‌های نو پی در پی ذهنم را در می‌نوردید.کودکانه‌های پنهان در اعماق وجودم اجازه جولان یافته بود. پر می‌کشیدم به سوی مدرسه طبیعت تا ساعاتی را در سایه بهترین آموزگار یعنی طبیعت بگذرانم همپای کودکانی باشم که تازگی جانشان، راه را برایم روشن می‌کرد.زمان گذشت و در این مدت دو سال روزهایی پرامید و روزهایی در هاله تردید گذشت. سختی‌ها، موانع و کاستی‌ها کم نبوده و نیست؛ اما شور و اشتیاق کودکان و انعکاس پویایی طبیعت در نگاهشان، رضایت خاطر پدر و مادرها، همراهی دوستداران طبیعت و کودکان و همکاری بسیاری از اشخاص و نیروهای متخصص در زمینه‌های گوناگون و برخی ارگانها و نهادها همه ما را دلگرم به ادامه راه کرده است. این دلگرمی های زیاد اما موانع متعددی را پیش روی مدارس طبیعت قرار می دهد.در کنار این دلگرمی بزرگ، به منظور آگاهی از مسائل پشت سر گذاشته و پیش رو، برخی شرایط مانع‌آفرین در مسیر مدرسه طبیعت را برمی‌شمرم.نخست آنکه فضای فیزیکی مدرسه طبیعت نباید چندان کوچک و محدود و البته دور از دسترس استفاده‌کنندگان به‌ویژه کودکان باشد و حفظ امنیت آن از جمله اولویت‌های پرهزینه است. به همین منظور انتظار می‌رود تا ارگان‍ها و نهادهای پیشرو در زمینه آموزش، سلامت و رفاه جامعه و همچنین ادارات مرتبط با محیط زیست تلاش کافی برای برداشتن موانع در اختیارگیری زمین در مکان ایمن متناسب با مدرسه طبیعت و حفظ امنیت آن داشته باشند. همچنین ضمن قدردانی از حامیان و نیکوکاران از آنان خواهشمندیم با نگاهی ویژه به مدرسه طبیعت آن را بخشی از نیازهای جامعه امروز بنگرند.دوم آنکه سازمان‍های آموزشی کشور از وزارتخانه تا مهدها و موسسات کودک و مدارس به دیده نفی یا انکار یا پرهیز، مدرسه طبیعت را در نظر نیاورند؛ چرا که نظرگاه مدرسه طبیعت بر مبنای نفی، انکار، رقابت‌های مذموم، نادیده گرفتن تفاوت‌های دانشی و بینشی نیست. مدرسه طبیعت دریچه‌ای است برای وزیدن هوای تازه به فضای ایستا و مانده حوزه آموزش که تمام آگاهان و اندیشمندان جامعه بر ساختار و شیوه پرایراد آن تاکید کرده و می‌کنند.سوم آنکه، مادرها و پدرهای گرامی! امروزه بیش از پیش پژوهش‌ها در حوزه آموزش و پرورش کودکان این واقعیت را تایید می‌کند که کودکان محفظه‌های انباشته از اطلاعات ریز و درشت نیستند.آنان الواح سپیدی هم نیستند که ما بخواهیم یا بتوانیم افکار و امیال خود را بر ذهن‌های بارور آنان دیکته کنیم.کودکان بیش از آنکه به آموزش‌های طبقه‌بندی شده متعدد و نخه‌پیچی از جانب ما نیاز داشته باشند، نیازمند برخورداری از فضای امن و سالم برای بازی در پیوند با طبیعت هستند. در این فضای کمتر ساختاریافته و در قالب بازی‌های گوناگون فرایندمحور است که کودکان از تجربه و کنش خود در ارتباط با طبیعت، کودکان دیگر و تسهیل‌گران آگاه، می‌آموزند و فرا می‌گیرند و بر گستره توانایی‌های خود می‌افزایند و استعدادهای پنهان و آشکار خود را می‌پرورانند و هم اینکه علاقه به طبیعت و حفظ آن در وجودشان نهادینه می‌شود.مدرسه طبیعت در پی فراهم آوردن فضایی غنی برای کودکان است تا زمینه یادگیری خودانگیخته آنان را فراهم آورد.به گواه دانشمندان علوم زیستی و روان‌شناسی و همـــچنین تجربــــه چهل‌ساله جهانی مدارس طبیعت و آزمون چهارساله آن در ایران، همجواری کودک و طبیعت مـــعجزه‌آفــــرین و التیام‌بخش است.این ها دلنوشته‌های مادرانی است که کودکانشان با مدارس طبیعت انس گرفته اند.برای آوا: من یک مادر، عاشق مدرسه طبیعت هستم. هر بار که دخترم را به مدرسه طبیعت می‌برم لذتی وصف ناشدنی را تجربه می‌کنم. همراه حسی غریب که با لمس خاک، چوب و دیدن شادی‌های کودکانه، همانند یک موریانه زیر پوستم رخنه می‌کند و من حرکت آن را هر لحظه در زیر پوستم احساس می‌کنم و این حس به مرور تبدیل می‌شود به یک فکر، به یک حرف ناگفته و یک بغض فرو خرده.به اینکه کاش کودکانه تر زندگی می‌کردم، کاش اینقدر مرا در تنگنای مانند بزرگ‌ترها رفتار کردن قرار نمی دادند.کاش درخت آلبالوی مامان بزرگ هنوز سر جاش بود و من با همبازی‌های دوران کودکی‌ام بر فراز آن مقتدرانه دست تکان می‌دادیم و یواشکی از آلبالوهای خام روی درخت می‌خوردیم.کاش خانه مامان بزرگ هنوز سر جایش بود و ما دور از چشم پدر و مادر و بزرگ‌ترها ، درحیاطش پابرهنه می دویدیم و سرخوشانه فریاد می‌زدیم و با همبازی هایمان قایم باشک بازی می‌کردیم. به خیال ما آن خانه بزرگ‌ترین خانه دنیا بود و ما هر دفعه یه جای جدید برای قایم شدن پیدا می‌کردیم.کاش مامان بزرگ هنوز سر جایش بود و سایه حضور بابا بزرگ درخانه سنگینی می‌کرد. گذشته از مهربانی بابا بزرگ، حتی توپ و تشرهایشان هیجان بازی‌های کودکانه‌مان را بیشتر می‌کرد.کاش،کاش،کاش …و ناگهان با صدای دخترم که می‌گوید: مامان سیب زمینی آتیشی می‌خواهم، بر می‌گردم به اکنون. نگاهش می‌کنم. پابرهنه با موهای ژولیده، خاکی و نگاه منتطر جلو من ایستاده. سیب زمنی داغ از زیر آتش در می آورم و همان طور که دست‌هایمان دارد می‌سوزد پوستش را می‌کنیم و با تمام وجودمان مزه مزش می‌کنیم و از داغی زیاد قورتش می‌دهیم و با دهان سوخته سرخوشانه قهقهه می‌زنیم.راستش اینجا دیگر کسی نیست که به من بگوید دیگر بزرگ شدی، خانم شدی نباید بلند بلند بخندی و من خوشحالم که کودکی فراموش شده ام را دوباره با دخترم تجربه می‌کنم.

راستش چند وقتی هست که دیگرخواب خانه قدیمی مامان بزرگ را نمی بینم. شاید کودک درون من حالا کمی خوشحال‌تر است و برای کودکانه بودن به آن خانه سر نمی زند. شاید دارد دوباره خودش را پیدا میکند.به هر حال با افتخار می‌گویم که من،یک مادر عاشق مدرسه طبیعت هستم.دلنوشته مادرآرمان وآریا که مدتی است به مدرسه طبیعت می آیند: برای آریا: سرخوشم از تماشای فرزندم زمانی که شادی و شعف او را می بینم که با علاقه و اشتیاق در طبیعت به کنکاش می پردازد و حواس پنجگانه را غیر مستقیم تجربه می کند، در فضایی که امنیت او فراهم است من صدای خنده کودکم را می شنوم.برای آرمان: مدت‌ها به دنبال راهی بودم تا بتوانم فرزندم را از وابستگی به بازی‌های کامپیوتری، تبلت و کارتون‌های مدرن امروزی دور کنم؛ اما هرچه سعی می کردم به نتیجه نمی رسیدم؛ زیرا جایگزین مناسب برای این کار نیافتم؛ به جز استفاده از کلاس‌های آموزشی و پر کردن ساعت‌های کودک هشت ساله ام با آموزش، ولی فرزندم شادی دوران بچگی را از دست داده بود تا اینکه با این مدرسه آشنا شدم. مدتی است پسرم در روزهای پنج شنبه به مدرسه طبیعت می‌رود. او شادتر و آرام تر شده و علاقه اش به تبلت کمتر شده. از خواهرم بابت معرفی مدرسه متشکرم.

تسهیل‌گر مدرسه طبیعت «کندوکاو»

امتیاز به این مقاله
بدون نظر

پیام بگذارید